امید
برای عباس رحمانی و محبت ِ بی پایانش
وقتی رسیدی
نیمه های شب بود
با کوله باری خسته بر دوش
با اندوهی ژرف بر چشم
دستان ِ خسته ات را دیدم
که از زهر ِ دشنه های نابرادری
به ستوه آمده
پر شیار بودند.
و شانه هایت را
که کوه وار
در برابر ِ نابرابری
ایستادگی را معنایی دیگر بخشیدند.
به آسمان نظر کن بالا بلند
به آسمان نظر کن
که خورشید
باید
برای دیدنت
بر چشم های خود
از دست ِ خویش
سایبانی کند
و دریا
در ژرفاژرف چشم هایت
بی کرانگی را
مشقی دیگرگونه کند
وقتی رسیدی
تن خسته بودی
اما
دریادل و مواج
برای رسیدن
به همان ناکجای پر های و هوی _ که از این پیش وعده داده بودی_
به آسمان نظر کن بالا بلند
به آسمان نظر کن...
زمین برای گام های تو کوچک است
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۷/۰۴/۱۷ ساعت 16:43 توسط حمیدرضاسلیمانی جمال آبادی
|
مرگ را دیده ام من