دوبیتی

بر درخت زنده بی برگی چه غم؟

وای بر احوال برگ بی درخت

 

 

 

1

تمام شهر آذین بسته بودند

چراغی سبز و رنگین بسته بودند

 

بهار اما فقط با عشق جاری ست

که آن را سخت، سنگین بسته بودند

 

 

2

نگاهی ساکت و پژمرده دارد

دو چشم خیس باران خورده دارد

 

مترسک رو به تو می خندد اما

درونش یک درخت مرده دارد

 

 

3

تمام عمر مدیون درخت است

شبیه باد مجنون درخت است

 

تبر از شاخه جان می گیرد اما...

به روی پنجه اش خون درخت است

 

 

 

4

تو سروی محکم و آزاده بودی

همیشه اعتبار جاده بودی

 

تبر پل زد به شرم خویش ، وقتی

به پهلو روی رود افتاده بودی

 

آتش

 

 

 

 

ای از همه خوبان زمان خواستنی تر

ابروی تو از هرچه کمان خواستنی تر

 

حتی کشش ساده ی هر باز دم تو

از نغمه ی پرشور بنان خواستنی تر

 

ای سطر به سطر غزل مست نگاهت

از منتخب شعر جهان خواستنی تر

 

گرمای حضور تو در اعماق اساطیر

از حرمت رویینه تنان خواستنی تر

 

ای نام تو در گستره ی واژه و معنا

از هرچه برآید به زبان خواستنی تر

 

عشق آتش افروخته در ریشه ی جان است

ای عشق تو از هرچه به جان خواستنی تر