دوبیتی
بر درخت زنده بی برگی چه غم؟
وای بر احوال برگ بی درخت
1
تمام شهر آذین بسته بودند
چراغی سبز و رنگین بسته بودند
بهار اما فقط با عشق جاری ست
که آن را سخت، سنگین بسته بودند
2
نگاهی ساکت و پژمرده دارد
دو چشم خیس باران خورده دارد
مترسک رو به تو می خندد اما
درونش یک درخت مرده دارد
3
تمام عمر مدیون درخت است
شبیه باد مجنون درخت است
تبر از شاخه جان می گیرد اما...
به روی پنجه اش خون درخت است
4
تو سروی محکم و آزاده بودی
همیشه اعتبار جاده بودی
تبر پل زد به شرم خویش ، وقتی
به پهلو روی رود افتاده بودی
مرگ را دیده ام من