نقاب
بیا تا برایت بگویم ، چه اندازه تنهایی من بزرگ است ...
می کنم یک روز از صورت نقاب خویش را
تا به یک دنیا بفهمانم عذاب خویش را
ریشه ی خشکیده ای دارد درخت باورم
بس که پنهان کرده در خود اضطراب خویش را
همچو یک مرداب از امواج خالی گشته ام
تا بپوشانم خروش و التهاب خویش را
مثل یک آتش فشان آماده ی لرزیدنم
تا کمی تسکین دهم حال خراب خویش را
یک درخت پیرم و آماده ام هیزم شوم
با تبرها می زنم حرف حساب خویش را
خواب دیدم در شب تیره نمایان کرده ام
آن شکوه بی کران آفتاب خویش را
خواب باران دیده ام همچون کویری بی تپش
کاش می پوشاندم از باران سراب خویش را
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۵/۰۵/۲۷ ساعت 13:46 توسط حمیدرضاسلیمانی جمال آبادی
|
مرگ را دیده ام من