پیشینه ی تئاتر ایران در ادبیات فارسی
مقاله جامع و مانع دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی (که ذکرش به خیر باد) در مورد تئاتر و پیشینه ی آن
به شفارش یک دوست
واقعن برای اهالی هنر خواندن این مقاله یک ضرورت است.
مقاله جامع و مانع دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی (که ذکرش به خیر باد) در مورد تئاتر و پیشینه ی آن
به شفارش یک دوست
واقعن برای اهالی هنر خواندن این مقاله یک ضرورت است.
روز ها همه يك روزند
تكه تكه
در ميان شبي بي پايان
«شمس لنگرودي»
خيابان ها از روز هاي پيشين به مراتب شلوغ تر شده بود و بين مردم شوري وجود داشت كه مي شد حتا اگر غريبه هم باشي، بفهمي كه امشب با تمام شب هاي ديگر فرقي اساي دارد. زنان به همراه هم سران خود در پياده رو با دستان پر از ميوه و شيريني ، لبخند زنان راه مي رفتند. بچه ي باز گوشي دست مادر خود را رها كرده و به سمت ويترين مغازه ها در حركت بود. اتومبيل ها به همراه اختلاط دود و سرما غروبي نفس گير را رقم مي زدند. برايش مهم نبود كه نمي تواند آجيل يا شيريني بخد-اصولا خوردن و اين گونه مسايل برايش مهم نبود- مهم نبود كه يك اسكناس پانصد توماني بيشتر نداشت. اين مهم بود كه چرا بايد دروغ بگويد؟ چرا به خاطر اين كه هم اتاقي هايش نفهمند پول ندارد ، مجبور شده بود به دروغ بگويد شب يلدا را در منزل يكي از اقوام خواهد گذراند. هرچند مهدي مي دانست كه او در اين شهر كسي را ندارد، هر چند مهدي مي دانست...
يكي دو ساعتي مي شد كه در پارك بالاي خيابان پرسه مي زد، هر چه قدر كلنجار رفت نتوانست خود را مجاب كند كه با اهل خانه تماس بگيرد و از آن ها تقاضاي پول كند. گوشه پارك روي آخرين نيم كت، پشت موال نشست. بخاري كه از دهانش بيرون مي زد، شيشه ي عينكش را تار مي كرد. به زوج هايي كه با شادي و لبخند ، دست در دست هم به سمت خانه حركت مي كردند، نگاه كرد. پس از گشتي كسالت بار ، نگاهي به مچ دستش انداخت و سپس با عجله به سمت سوپر ماركت آن طرف خيابان حركت كرد.
*
ساعت نزديك يازده و نيم شب بود و ديگر سرما در تمام تنش نشسته بود ، تمام استخوان هايش در حالتي كرخت و ساكن ، خشكيده بودند. به زحمت پاهايش را به حركت درآورد و به سمت خوابگاه حركت كرد. وقتي رسيد شب از نيمه نيز بر گذشته بود. در اتاق را باز كرد ، همه روي تخت ها دراز كشيده بودند و در خوابي عميق فرو رفته بودند. وسط اتاق پر از زباله هاي آجيل و تخمه و ساير تنقلاتي بود كه آن ها به اتفاق هم و مشاركتي خريده و خورده بودند. آرام بدون اينكه لباس هايش را عو كند ، تيغي را كه از سوپر ماركت خريده بود از جيبش در آورد ، نگاهي به آن انداخت و روي تخت گذاشت. از زير تخت ساك نيمه پاره اش را درآورد و از گوشه ي آن كيسه ي كوچكي را بيرون كشيد. يك مشت از كشمش هايي كه مادرش هنگام خداحافظي در ساكش گذاشته بود را برداشت و با لذت و ولع تمام شروع به خوردن كرد.
يلدا برايش هيچ فرقي با شب هاي ديگرنداشت، تمام شب ها بلند بودند، خيلي بلند...
تيغ را از روي تخت برداشت و به سمت حمام حركت كرد.
در استقبال از شعری زیبا از مجید سلیمانی عزیزم
یوسف!
بوی گرگ
کنعان را به هم ریخته!
پیراهن ات را در چاه بینداز.
ای بر لب تو چشمه ی کندوی عسل ها
من مانده ام و خرمنی از نیمه غزل ها
این شهر پر از ولوله ی نام تو گشته است
از بس که به نام تو شبیه اند مثل ها
17 شعر زیبا از یانیس ریتسوس (شاعر یونانی) با ترجمه بی نظیر شاملو
به همراه مختصری در مورد زنده گی و شعر این شاعر قدرت مند یونانی که لویی آراگون در موردش می گوید:"نمی دانستم او بزرگ ترین شاعر عصر ماست، این را قسم می خورم که نمی دانستم».
تابناك و گشاده دست با هزار چشم تو را مىنگرد
تابناك و گشاده دست براى تو آرزوى خير مىكند.
دو گل آتش در مجمر و دو حبهى كندر
تابناك و گشاده دست
در اين فلق خُرد
بر دروازهى وطن
صليبى از دود رسم مىكند.
به مناسبت بزرگ داشت مقام والای استاد مسلم سخن
غزل مورد علاقه ام را به دوست داران فرهنگ و ادب پارسی تقدیم می کنم
بر حدیث من و حسن تو نیفزاید کس
حد همین است سخن دانی و زیبایی را