چهار چهارگانی
چهار چهارگانی
برای او که می خندید بی آن که بداند اندوهش از پشت پلک هاش هویداست؛
پیوسته حدیث من به گوشت بادا
قوتم ز لب شکر فروشت بادا
بی من چو شراب ناب گیری در دست
شرمت بادا ! ولیک نوشت بادا!
انوری
***
1
افتاده دوباره اتفاقی در باغ
یا در گذر حادثه داغی در باغ
امشب همه ی درخت ها بی تاب اند
از غربت بی مرز کلاغی در باغ
2
سروی شد و در پای علف ها افتاد
اشکی شد و از دو چشم دنیا افتاد
وقتی که به دست خالی اش اندیشید
از شرم پدر، دوباره از پا افتاد
3
در ذهن تو انگار اسیری خفته ست
دیری با تو نشسته، دیری خفته ست
ای مظهر ویرانی و نا فرجامی
در چشمان تو جغد پیری خفته ست
4
آن شب که هوا غربت آبانی داشت
در گوش زمین پچ پچ بارانی داشت
در گوشه ی چشم کودک فال فروش
انگار خدا غیبت طولانی داشت
***
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۲/۰۶/۱۸ ساعت 12:35 توسط حمیدرضاسلیمانی جمال آبادی
|
مرگ را دیده ام من