چهار چهارگانی 

برای او که می خندید بی آن که بداند اندوهش از پشت پلک هاش هویداست؛


پیوسته حدیث من به گوشت بادا

قوتم ز لب شکر فروشت بادا


بی من چو شراب ناب گیری در دست

شرمت بادا ! ولیک نوشت بادا!


انوری

***

1

افتاده دوباره اتفاقی در باغ

یا در گذر حادثه داغی در باغ


امشب همه ی درخت ها بی تاب اند

از غربت بی مرز کلاغی در باغ



2

سروی شد و در پای علف ها افتاد

اشکی شد و از دو چشم دنیا افتاد


وقتی که به دست خالی اش اندیشید

از شرم پدر، دوباره از پا افتاد


3

در ذهن تو انگار اسیری خفته ست

دیری با تو نشسته، دیری خفته ست


ای مظهر ویرانی و نا فرجامی

در چشمان تو جغد پیری خفته ست



4

آن شب که هوا غربت آبانی داشت

در گوش زمین پچ پچ بارانی داشت


در گوشه ی چشم کودک فال فروش

انگار خدا غیبت طولانی داشت



***