من راز فصلها را میدانم
و حرف لحظهها را میفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک، خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش
فروغ
احتضار
نه اینکه فکر کنی
پاییز مهمان ناخوانده ی این باغ بود
نه
که خزان
در باور تمام درختان
ریشه دوانده بود.
راست قامتان
فرو افتادند
و سبز رویان
به زردی گراییدند
و مرگ
لبخند زنان از گوشه و کنار باغ
احتضار برگ ها را نظاره می کرد.
*
نه بهاری در پی
نه خاطره ای سبز در ذهن باغ
و نه امیدی
به موسیقی یک ریز باران
تنها وتنها
مرگ
با دستان بازش به استقبال باغ می آید
تنها
غروب
دریچه ها و روشنی ها را
به سخره می نشیند
و تنها من
می فهمم
که خزان هدیه ای ست
برای رهایی از احتضار
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۴/۲۵ ساعت 0:19 توسط حمیدرضاسلیمانی جمال آبادی
|
مرگ را دیده ام من