من راز فصل‌ها را می‌دانم
و حرف لحظه‌ها را می‌فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک، خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش

فروغ

 

 

 

 احتضار

 

نه اینکه فکر کنی

پاییز مهمان ناخوانده ی این باغ بود

نه

که خزان

در باور تمام درختان

ریشه دوانده بود.

راست قامتان

فرو افتادند

و سبز رویان

به زردی گراییدند

و مرگ

لبخند زنان از گوشه و کنار باغ

احتضار برگ ها را نظاره می کرد.

*

نه بهاری در پی

نه خاطره ای سبز در ذهن باغ

و نه امیدی

 به  موسیقی یک ریز باران

تنها وتنها

مرگ

با دستان بازش به استقبال باغ می آید

تنها

غروب

دریچه ها و روشنی ها را

به سخره می نشیند

و تنها من

می فهمم

که خزان هدیه ای ست

برای رهایی از احتضار