تنهايي
تنها تو مي داني
تنها تو
تنها
تن ها
تن...
تنهايي
بي تو
باد هاي دربه در
به درختي تنها مي انديشند
كه شاخ هايش را
در هوا فرو كرده است تا...
بي تو و گيسوانت
بايد
بر شانه ي بادها بنشينم
و شاخ هاي درخت را
به سمت جنگل شانه كنم
جيب هايم را
لب ريز از كوه كنم
و
بر تمام كويرها بپاشم
تا جهان يك دست شود
آن وقت
با يك دست
دنيا را مچاله كنم
در جيبم بگذارم
تا وقتي قطاري به سمت تو مي آيد
به سويش پرتاب كنم
بي تو
تمام درخت هاي اين پياده رو
دست بر شانه ي يك ديگر گذاشته اند
و با هر عبور باد
به سمت تنهايي من
زوزه مي كشند
تنهايي
درختي است در بيابان
كه
زوزه اش را
كسي نمي شنود
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۱/۱۲/۱۷ ساعت 15:30 توسط حمیدرضاسلیمانی جمال آبادی
|
مرگ را دیده ام من