1

 

ما ماهیان خسته از آبیم

دل می کنیم از آب

با بوسه بر قلاب

 

 

 

 

2

در من تناقض های گنگی ست:

لب بسته ام از درد اما

سرشارم از ناگفتنی ها

 

 

 

 

3

ای عمر ! ای مرداب جان کاه

یا رود شو، ترک وطن کن

یا خاک را آرام گاه خویشتن کن

 

 

4

چون درختان در کنار این خیابان

دستی به روی شانه ی هم می گذاریم

اما توان هم قدم بودن نداریم

 

 

 

 

پ.ن:

انسان محکوم است به نوشتن