سر بر مي كني  

از خواب ها و روياهايم

 چونان

 جزيره اي تنها

 كه ناگهان

 در دل اقيانوسي سبز مي شود

 ساكنان ات

  ملاحاني مي شوند

 كه هر لحظه نمك بر زخم ات مي پاشند 

بادبان ها را مي كشند

 رها مي كنند

 و دست آخر 

 در دل اقيانوس

  رهايت مي كنند

 آن قدر كه بايد

  جهان دوباره بچرخد

 تا شاعري پيدا شود 

كشف ات كند

 و بلند براي جهان

 نام ات را بخواند 

***

عادت شاعران همين است؛

 بلند مي خوانند

 بلند مي شوند

 بلند پرواز مي كنند

آن وقت

.

.

.

 با سر 

 به زمين مي خورند.