مرگ
مرگ
روز ها
به مرگ سرخي مي انديشم
و درد آينه ها را
در جرياني به تسلسل
خراش مي دهد.
به مرگي
كه به تكرار
در پيشاني آينه
جان مي گيرد
در خلال روز
در جيب هايم جاري مي شود
از پس ديوارها
صدايش به گوش مي رسد
برلبه ي تيغ حمام
هربار
وسوسه اي به چشمك بر مي انگيزد
در كنار پشت بام
به من لب خند مي زند
روي پل عابر ،صدايم مي كند
وسط خيابان
برايم دست تكان مي دهد
و گاهي روي شير گاز دستانم را فرا مي خواند
***
شب ها
حس مي كنم
كسي از يقه ي پيراهنم داخل مي شود
تمام وجودم را تسخير مي كند
دستانش را دور گردنم حلقه مي كند
و در كنارم آرام مي گيرد
***
هر روز
مردي شبيه من
در آينه به من مي خندد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پي نوشت
مرگ
تمام مسير زندگي را
با من دويده است
در مسيرِ مانده
بايد ياريش كنم
و دستش را دور گردنم بيندازم...
مرگ را دیده ام من