شعر و زندگی ولادیمیر مایاکوفسکی
برای انسان و درد عظیم دانستن
مرا نمی خواهی ؟
مرا نمی خواهی
افسوس باید
باز بکشم بار قلبم را
با درد و با اندوه
آن سان که سگی
بازمی کشد تا لانه
اشکریزان
پایش را
که از جا کنده است قطار
برای انسان و درد عظیم دانستن
مرا نمی خواهی ؟
مرا نمی خواهی
افسوس باید
باز بکشم بار قلبم را
با درد و با اندوه
آن سان که سگی
بازمی کشد تا لانه
اشکریزان
پایش را
که از جا کنده است قطار
دیری با من سخن به درشتی گفته اید
خود آیا تاب تان هست که پاسخی در خور بشنوید؟
روي نيم كت رو به روي فواره نشست . نفس نفس مي زد ، عصاي اش را به كنار نيم كت تكيه داد از جيب كت اش سيگاري را درآورد و روشن كرد و به لب گذاشت. دفترچه ي يادداشت قديمي اش را باز كرد و صفحه اي از آن كه به نظر مي رسيد كهنه تر از ساير صفحات بود را خواند، چند بار اين كار را تكرار كرد.
دفترچه ي ياد داشت را بست ، با نيرويي تازه برخاست ، بسته ي سيگار را در جيب اش گذاشت و به راه افتاد.
عصايي در كنار يك نيم كت خالي جا مانده بود.
چند شعر از غلامرضا بروسان
یک روز وقتی در دفتر شعر جوان کلاس ادبیات معاصر شمس لنگرودی برگزار می شد- دیدم تمام در و دیوار دفتر شعر جوان پر از عکس های بروسان و همسرش الهام شعبانی ست- ترسیدم گفتم نکند...
درست چند روز از عاشورا و تاسوعا گذشته بود - تهران مثل همیشه دشنه ای در آستین پنهان داشت.
درست بود بروسان و الهام شعبانی زنده گی را بدرود گفته بودند.
از بروسان بیش تر از زنش شعر خوانده بودم ولی وقتی فهمیدم او هم شاعر بوده و شاعر خوبی هم بوده خیلی بیش تر ناراحت شدم. در مراسمی که دفتر شاعران جوان برگزار کرد پسر بروسان که شاید ده - دوازده سال بیش تر نداشت در چشمان همه ی حاضران اشک جاری کرد.
به هر حال خاطرات تهران را ورق می زدم شعرهای او را دیدم و گفتم هم یادی از او کرده باشم و هم اهالی دل را با این شاعران آشنا تر کنم
هیچ قطاری وقتی گنجشکی را زیر می گیرد
از ریل خارج نمی شود .
و من
گوزنی که می خواست
با شاخ هایش قطاری را نگه دارد .
شعری از حمید رضا سلیمانی جمال آبادی
تقدیم به تمام جوانانی که این روزها چونان درختانی خوش قامت در پاییز جامعه برگ برگ گریه می کنند و واژه واژه می میرند.
چون من
چون تو و
چونان هزاران تن دیگر
مردی درخت می شود در پاییز
جامه از تن می کند
و آغوش می گشاید
زمستانی را که در پی است
و گریه می کند؛
برگ
برگ
برگ
تقدیم به تمام کسانی که این روزها هم چون من خسته اند و بی رمق
هیچ شعری به اندازه ی این شعر شاملو با حال و هوای این روزهای ام سازگاری ندارد.
وقتی که دردها
از حسادت های حقیر
بر نمی گذرد
و پرسش ها همه
در محور روده ها ست...
آری ،مرگ
انتظاری خوف انگیز است؛