شعر و زندگی ولادیمیر مایاکوفسکی

برای انسان و درد عظیم دانستن

 

مرا نمی خواهی ؟
مرا نمی خواهی
افسوس باید
باز بکشم بار قلبم را
با درد و با اندوه
آن سان که سگی
بازمی کشد تا لانه
اشکریزان
پایش را
که از جا کنده است قطار

ادامه نوشته

در جدال آیینه و تصویر

شعری از شاملوی کبیر



دیری با من سخن به درشتی گفته اید

خود آیا تاب تان هست که پاسخی در خور بشنوید؟

ادامه نوشته

داستانک (حمید رضا سلیمانی)


روي نيم كت رو به روي فواره نشست . نفس نفس مي زد ، عصاي اش را به كنار نيم كت تكيه داد از جيب كت اش سيگاري را درآورد و روشن كرد و به لب گذاشت. دفترچه ي يادداشت قديمي اش را باز كرد و صفحه اي از آن كه به نظر مي رسيد كهنه تر از ساير صفحات بود را خواند، چند بار اين كار را تكرار كرد.

دفترچه ي ياد داشت را بست ، با نيرويي تازه برخاست ، بسته ي سيگار را در جيب اش گذاشت و به راه افتاد.

عصايي در كنار يك نيم كت خالي جا مانده بود.

تکرار (داستان کوتاهی از حمید رضا سلیمانی جمال آبادی)

تکرار
از تخت پايين آمد ، چشم هايش را ماليد و به خوابي كه ديده بود فكر كرد . پوتين هايش را از زير تخت درآورد و كنار تخت گذاشت ، لباس هايش را پوشيد سپس بند پوتين ها را محكم كرد و آماده شد كه پست نگهباني را تحويل بگيرد.در گرگ ميش صبح به سمت برجك جنوبي پادگان حركت كرد، بخار دهانش شيشه ي عينكش را تار مي كرد. به در برجك رسيد و سربازي كه درون برجك با حالت مچاله شده اي خوابيده بود را بيدار كرد. سرباز به زور از جايش برخاست و اسلحه و خشاب را تحويل داد و به سرعت به سمت آسايش گاه رفت تا خوابش را در جايي گرم تر و راحت تر ادامه دهد. داخل برجك شد و در را بست تا از ورود سرما كمي جلوگيري كند. روي چارپايه ي كوچك نشست و اسلحه را به  سختي در آغوش كشيد. تمام فكرهايي كه اين چند ماهه مثل خوره به جانش افتاده بود را مرور كرد. به اين مي انديشيد كه چرا بايد به اين اجبار لعنتي تن دهد؟ اين كه چرا بايد كسي يا كساني مانند برده با او برخورد كنند؟ اين كه اي كاش كسي بيرون از اين جهنم در انتظارش مي بود، اين كه زندگي لبريز از رنج و عذابي است كه انسان بي هوده و بي سبب بايد به آن ها تن دهد. هنوز در فكر لحن تمسخر آميزي بود كه يكي از سروان ها در برخورد با يكي از سربازان استفاده كرده بود. تمام اين افكار در جانش ريشه دوانده بود . دست مالي را درآورد و اسلحه را با دقت تمام پاك كرد ، پس از اين كه حسابي نگاهش كرد ، خشاب و فشنگ ها را چك كرد ، بوسه اي بر تفنگ زد و آرام سر به شانه اش گذاشت و انگشت اش را روي ماشه گذاشت. صدايي هول ناك تمام پادگان را مبهوت كرد...
* فرداي آن شب سربازي ديگر را جاي گزين او كردند و سربازان تا اطلاع ثانوي بازداشت شدند.  

چند شعر از غلامرضا بروسان

 

چند شعر از غلامرضا بروسان

یک روز وقتی در دفتر شعر جوان کلاس ادبیات معاصر شمس لنگرودی برگزار می شد- دیدم تمام در و دیوار دفتر شعر جوان پر از عکس های بروسان و همسرش الهام شعبانی ست- ترسیدم گفتم نکند...

درست چند روز از عاشورا و تاسوعا گذشته بود  - تهران مثل همیشه دشنه ای در آستین پنهان داشت.

درست بود بروسان و الهام شعبانی زنده گی را بدرود گفته بودند.

از بروسان بیش تر از زنش شعر خوانده بودم ولی وقتی فهمیدم او هم شاعر بوده و شاعر خوبی هم بوده خیلی بیش تر ناراحت شدم. در مراسمی که دفتر شاعران جوان برگزار کرد پسر بروسان که شاید ده - دوازده سال بیش تر نداشت در چشمان همه ی حاضران اشک جاری کرد.

به هر حال خاطرات تهران را ورق می زدم شعرهای او را دیدم و گفتم هم یادی از او کرده باشم و هم اهالی دل را با این شاعران آشنا تر کنم

هیچ قطاری وقتی گنجشکی را زیر می گیرد
از ریل خارج نمی شود .
و من
گوزنی که می خواست
با شاخ هایش قطاری را نگه دارد .

ادامه نوشته

پاییز فصل تازه ای ست برای کلاغ ها

شعری از حمید رضا سلیمانی جمال آبادی

تقدیم به تمام جوانانی که این روزها چونان درختانی خوش قامت در پاییز جامعه برگ برگ گریه می کنند و واژه واژه می میرند.

چون من

چون تو و

چونان هزاران تن دیگر

 

 

مردی درخت می شود در پاییز

جامه از تن می کند

و آغوش می گشاید

زمستانی را که در پی است

و گریه می کند؛

                    برگ

                            برگ

                                  برگ

ادامه نوشته

شبانه 9

شعری از شاملوی بزرگ

تقدیم به تمام کسانی که این روزها هم چون من خسته اند و بی رمق

 هیچ شعری به اندازه ی این شعر شاملو  با حال و هوای این روزهای ام سازگاری ندارد.

وقتی که دردها
از حسادت های حقیر
بر نمی گذرد
و پرسش ها همه
در محور روده ها ست...

آری ،مرگ
انتظاری خوف انگیز است؛

ادامه نوشته