گیسو

شعری از حمید رضا سلیمانی جمال آبادی

بنشین دختر گیسو کمند رویایی!

بنشین! تا چین های دامن ات

چشم هزار آبی بی رمق را از کاسه در نیاورده است

رقص تو بر چکاد این کوه

آسمان را به حیرت واداشته است

ادامه نوشته

انتظار(شعری از حمید رضا سلیمانی جمال آبادی)

چندان که هم قبیله هایم

چشم بر راه دوختند

جاده پر از چشمانی است

که قرن هاست

آسمانی را می نگرند که سودای باریدن در سر ندارد

این راه را پایانی نیست!

چشمانت را از آسمان بردار هم قبیله!

بر چشمان من بدوز

من دیر گاهیست قافله سالار این بیابانم.

 

شعري از شمس لنگرودي

تقدیم به عظمت دستان عظیم و چشمان گیرای دریایی اش

 

 

آخر به چه درد می خورد
آفتاب اسفند
این که جای پای تو را

آب کرده است

 

کلاه

شعری از گروس عبدالملکیان
ادامه نوشته

حیرت

شعری از حمید رضا سلیمانی جمال آبادی
ادامه نوشته

تسلسل

شعری از حمید رضا سلیمانی جمال آبادی

 

آب و آتش و خاکستر

فواره و صعود و سقوط

رفتن و رسیدن و بازگشتن

تسلسل بی هوده ی احمقانه ایست این زنده گی

که تنها چشمان تو توجیه اش می کند.

ادامه نوشته