برای زلزله زدگان آذربایجان شرقی
خیلی اهل سرودن شعر مناسبتی نیستم ولی اخبار را که دنبال می کردم- دردی بر دلم نشست که حاصلش شد این سروده:
از خانه ی همسایه
صدای شیهه می آید
کمی آن طرف تر
خانه ای
کودکی را به دندان گرفته
می لرزد
به دندان گرفته
می لرزد
آن قدر که
مردادهای خسته ی این حوالی
بوی زمستان می گیرند
آن قدر
که تابستان
چمدان اش را برداشته
از گوشه ای می گریزد
و یک روسری
در باد
به دنبال گیسوان دختر همسایه
می گردد
*
نمی دانم شهر
چه خاکی بر سرش ریخته
که خانه ها
دودستی کودکان را چسبیده اند
و اسب ها
به سمت غروب
شیهه می کشند
مرگ را دیده ام من