غزلی جدید خودم

دیوار

غزلی جدید از حمید رضا سلیمانی


گرفته پنجره ها را حصاری از دیوار

به دوش خانه نشسته ست باری از دیوار

 

همیشه مثل کویر از حصار بیزارم

همیشه مثل کویرم فراری از دیوار

 

کویر غربت بی مرز خالی از آهن

کویر شهر قشنگی ست، عاری از دیوار

 

به سان برکه ی خود جوش بی سرانجامم

که مانده بر سر راهش قطاری از دیوار

 

برای این شب بی نبض خالی از فرجام

برای این شب پر رنگ جاری از دیوار

 

بخوان دوباره سرودی که شعر روشن تو

رسوخ کرده به صوت قناری از دیوار

 

بخوان برای تمام شکوه بی مرزت

برای کینه ی سختی که داری از دیوار

 

تو آن غرور روانی که تا ابد ! هرگز!

به سان چشمه هراسی نداری از دیوار

موعود

شعری از حمید رضا سلیمانی جمال آبادی


خاطر خسته ات را

                      بگو

برای نزدیک شدن به ساعت موعود

اندکی بیارامد

ساعت موعود فرا خواهد رسید

زمان بازخواهد ایستاد

و دوباره

زنده گی

بازی اش را از سر خواهد گرفت

*

چیزی به لحظه ی موعود نمانده

ساعت ات را کوک کن

و کنار پنجره بنشین

اگر پنجره بالا بود

می توانی آرام

-         بدون آن که پایین را نگاه کنی-

آسمان را در آغوش بگیری

و اگر پنجره ات

بالا نبود

می توانی قرص هایت را بشماری

بشمار

بس کن

بس کن

ساعت موعود رسید

پنجره ات بالا بود

یا پایین؟

ادامه نوشته

تصمیم

شعری جدید از حمید رضا سلیمانی



درست در همین لحظه

پای زمان لنگید

ایستاد

 و خوابی را که دیده بود

                           دوباره مرور کرد

یک گام به عقب برداشت

سیصد و شست و پنج بار

آب به صورت اش زد

و تصمیم تازه ای گرفت

یک گام دیگر به عقب برداشت

پدرم را از راه به در کرد

همین طور

گام های بیش تر

                        پدران بیش تر

*

حالا نسشته است

                    درست روبه روی خدا

و از خوابی که دیده است

با او سخن می گوید

                        

ادامه نوشته

نگاهی به ادبیات داستانی در ایران


نگاهی به ادبیات‌ داستانی در ایران

غلام رضا مرادی صومعه سرایی

ادامه نوشته