غزلی جدید خودم
دیوار
غزلی جدید از حمید رضا سلیمانی
گرفته پنجره ها را حصاری از دیوار
به دوش خانه نشسته ست باری از دیوار
همیشه مثل کویر از حصار بیزارم
همیشه مثل کویرم فراری از دیوار
کویر غربت بی مرز خالی از آهن
کویر شهر قشنگی ست، عاری از دیوار
به سان برکه ی خود جوش بی سرانجامم
که مانده بر سر راهش قطاری از دیوار
برای این شب بی نبض خالی از فرجام
برای این شب پر رنگ جاری از دیوار
بخوان دوباره سرودی که شعر روشن تو
رسوخ کرده به صوت قناری از دیوار
بخوان برای تمام شکوه بی مرزت
برای کینه ی سختی که داری از دیوار
تو آن غرور روانی که تا ابد ! هرگز!
به سان چشمه هراسی نداری از دیوار
مرگ را دیده ام من