خيال پرست



 

جز قلب تيره هيچ نشد حاصل و هنوز

باطل در اين خيال كه اكسير مي كنند

 

 ***


صراف: شما متعلق به دسته اي هستيد كه كنار آمدن با آن مشكل است، بايد قدم به قدم پيش رفت

گوتز: يعني كدام دسته؟

صراف: دسته ي خيال پرست ها

گوتز: يعني كي ها؟

صراف: ملاحظه بفرماييد، من مردم دنيا را به سه دسته تقسيم مي كنم: آن هايي كه خيلي پول دارند، آن هايي كه اصلن پول ندارند و آن هايي كه مختصري دارند.

دسته ي اول مي خواهند آن چه را كه دارند ، حفظ بكنند. نفعشان در اين است كه وضع موجود را به همين صورت كه هست، نگه دارند. دسته ي دوم مي خواهند آن چه را كه ندارند به دست بياورند؛ نفع شان در اين است كه وضع ديگري كه براي آن ها مفيد باشد به وجود بياورند. اين هر دو دسته واقع بين اند، اشخاصي هستند كه مي شود با آن ها كنار آمد.

اما دسته ي سوم مي خواهند نظام موجود را در هم بريزند، تا آن چه را كه ندارند به دست بياورند و در عين حال مي خواهند نظام موجود را حفظ كنند، تا آن چه را دارند از دستشان نگيرند. بنابر اين آن چه را در خيال از بين مي برند، در عمل حفظ مي كنند يا برعكس آن چه را كه به ظاهر حفظ كرده اند، در عمل از بين مي برند.

خيال پرست اين ها هستند.

( نمايش نامه ي شيطان و خدا- اثر ژان پل سارتر- ص 88- ترجمه ي ابوالحسن نجفي)

***

 

 

 

شعله

بس كه امشب بي توام، سامان اعضا آتش است




مي نشينم

در مقابل آتشي

كه در جانم روشن شده است

تمام شعرهايم را نخوانده مي سوزانم

و با باد

گر مي گيرم

شعله ور مي شوم

بعد

تمام كوچه هاي شهر را مي دوم

آن قدر

كه بغضي فرو خفته نمي ماند

آن قدر

كه درخت ها تا انتهاي خيابان

چشم

از دنباله ي اندوه بر نمي دارند

آن قدر كه

جنون

دست در دستان مرگ

بر سر راهم

مي نشيند

برايم ناله سر مي دهد

*

نمي دانم

كدام باد

از كجاي دنيا

وزيد

كه اندوهم

خاكستر ِ دست تمام شاعران شد

نمي دانم

كدام آتش در من

شعله ور شد

كه تمام شاعران دنيا

ميل دويدن دارند.

*

حالا

به دروگر پيري شباهت دارم

كه شبانه

خرمنش را سوزانده اند

زخم دستانش دهان باز كرده اند

و آتش

در چشمانش شعله مي كشد







                                         

 تقديم به پدرم كه اسطوره ي غيرت و نجابت و شرافت است



                                صد بال ِ رها در قفس ِ سينه ي اوست                        

           صد داغ به چشم پاك و بي كينه ي اوست

 

                يك شعر مجسم پر از ايجاز است                 

            اين زخم كه بر دست پر از پينه ي اوست