من شاعري باراني ام...
اين روزها مانند برگي در هوايم
بي خانمان تر از تمام بادهايم
حس مي كنم در عمق ناپيداي هستي
چون چشم هاي مادرم بي انتهايم
حس مي كنم در غربت شب هاي اين شهر
گم مي شود در من وجود آشنايم
گم مي شوم در خويش اما بي نشانه
در جست و جوي يك نشان، يك ردپايم
بار سفر در خويشتن مي بندم اما...
شايد شبي از عمق چشمانت بيايم
شايد شبي از بين شيپور درختان
گوش جهان را كر كند موج صدايم
من شاعري باراني ام اما كنارت
از آفتاب و مهرباني مي سرايم
من با تو ام اي حس پنهان! يار همراه!
با تو خودم را از لباسم مي ربايم...
مرگ را دیده ام من