من شاعري باراني ام...

اين روزها مانند برگي در هوايم

بي خانمان تر از تمام بادهايم

 

حس مي كنم در عمق ناپيداي هستي

چون چشم هاي مادرم بي انتهايم

 

حس مي كنم در غربت شب هاي اين شهر

گم مي شود در من وجود آشنايم

 

گم مي شوم در خويش اما بي نشانه

در جست و جوي يك نشان، يك ردپايم

 

بار سفر در خويشتن مي بندم اما...

شايد شبي از عمق چشمانت بيايم

 

شايد شبي از بين شيپور درختان

گوش جهان را كر كند موج صدايم

 

من شاعري باراني ام اما كنارت

از آفتاب و مهرباني مي سرايم

  

من با تو ام اي حس پنهان! يار همراه!

با تو خودم را از لباسم مي ربايم...

 

 

غم تو

گفتم : چشمم ، گفت : به راهش مي دار

گفتم : جگرم، گفت: پر آهش مي دار

 

گفتم: كه دلم، گفت: چه داري در دل؟

گفتم:غم ِ تو، گفت: نگاهش مي دار


ابوسعيد ابوالخير

مدار



چرخ مي زنم

هي

چرخ مي زنم...

سر مي گردانم

اين اندوه دير پاي را
روي يك پا 
روي يك دست.

جهان

          دور سرم مي چرخد

شب را و روز را

در چشم هايم

ورق مي زند

*
حالا هر شب

                     مي چرخم
در گرداب اندوه ِ  تو
غرق مي شوم
در باور چشم هات
در كانون خيس نگاه ِ تب دار هر ثانيه ات



گرداب اندوه!
مرا هر لحظه 
در خويش بچرخان



"كجا عاشقي كرد؟ آن جا ... بميرد"

براي او كه دانسته نمي شنود...


قلم را آن زبان نبود كه سّر عشق گويد باز

وراي حد تقريرست شرح آرزومندي




نمي خواست حرف دلش را بگويد

نمي خواست با ترس فردا بگويد


پر از حزن و اندوه و بي اعتمادي

نمي خواست از درد دنيا بگويد


نمي خواست مانند يك جوي آرام

بماند به اميد ِ دريا، بگويد...


دلش خواست مانند يك موج تنها

بميرد شبي سخت، اما بگويد


و مي خواست حرف دل زخمي اش را

براي تمام غزل ها بگويد


براي نشان دادن بي كسي هاش

شبي، گوشه اي دور و تنها بگويد


دلش جفت خود را كه گم كرد، فهميد

كه اين حرف خود را مبادا بگويد


فقط خواست تنهايي اش را بسازد

فقط خواست حرف دلش را بگويد


ولي  خوب فهميد ، تنهايي اش را 

*"كجا عاشقي كرد؟ آن جا ... بميرد"

 


* مهدي حميدي شيرازي

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

:پي نوشت

مي خواست بميرد

گفت.