جنگ

شعری از حمید رضا سلیمانی جمال آبادی

 

از دو چشمان ميشي ات بانو، بوي باروت و جنگ مي بارد!

تا به اين لحظه باخبر شده اي؟ از دو چشمت پلنگ مي بارد!

 

ادامه نوشته

شوق تکراری

شعری از حمید رضا سلیمانی جمال آبادی

 

کنار بهت خیابان، کنار یک گاری

دوباره نشئه ی زرد و دوباره سیگاری

 

نگاه پنجره ها و سکوت آجر ها

به قطره قطره ی اشکی که می شود جاری

 

ادامه نوشته

زنده گی

شعری از حمید رضا سلیمانی جمال آبادی
ادامه نوشته

پاییز نیمه عریان

داستانی از حمید رضا سلیمانی جمال آبادی

من اين حديث نوشتم چنان كه غير ندانست

تو هم ز روي كرامت چنان بخوان كه تو داني »

حافظ

1

انسان هيچ­گاه روي آرامش را نخواهد ديد، آرامشي كه بتواند آسوده چشم­هايش را برهم بگذارد و به اين بينديشد كه زنده­گي بستري است براي دوست داشتن و دوست داشته شدن. آرامشي كه به انسان رو كند تا آدمي خود را بي­نياز از همه كس و همه چيز بداند. گويي اين آرامش اصلن براي انسان خلق نشده است ، نوع بشر هماره در صدد ايجاد جايگاه مناسب­تر و ايده­آل تر براي خويش و اطرافيان خويش است؛ پس آرامش تا موقعي كه به ايده­آل­ترين نقطه نرسد ، مفهومي پيدا نمي­كند.آرامش، خوش­بختي، سعادت و واژه­هاي زيبايي از اين دست، تنها واژه­هايي هستند كه در نمي­توان مصداق عيني و درستي براي آن­ها يافت. انسان زاده­ي رنج و عذاب و سيه روزي است و با عذاب نيز اين دنياي سياه را وداع خواهد گفت.

ادامه نوشته

شعری از ژابلو نرودا

ترجمه احمد پوری
ادامه نوشته

چهار شعر کوتاه از شمس لنگرودی

کاش میوه این دخترک بودم
در اشتیاق دهانش می مردم
ادامه نوشته

سه شعر جدید از شمس لنگرودی

نه به قصد شکار شما
به نیت رام کردن
به حضور می رسیدیم.

می شنوید
صدای مان را
از درون شکم هاتان می شنوید گرگ های من!


ادامه نوشته