جنگ
از دو چشمان ميشي ات بانو، بوي باروت و جنگ مي بارد!
تا به اين لحظه باخبر شده اي؟ از دو چشمت پلنگ مي بارد!
از دو چشمان ميشي ات بانو، بوي باروت و جنگ مي بارد!
تا به اين لحظه باخبر شده اي؟ از دو چشمت پلنگ مي بارد!
کنار بهت خیابان، کنار یک گاری
دوباره نشئه ی زرد و دوباره سیگاری
نگاه پنجره ها و سکوت آجر ها
به قطره قطره ی اشکی که می شود جاری
من اين حديث نوشتم چنان كه غير ندانست
تو هم ز روي كرامت چنان بخوان كه تو داني »
حافظ
1
انسان هيچگاه روي آرامش را نخواهد ديد، آرامشي كه بتواند آسوده چشمهايش را برهم بگذارد و به اين بينديشد كه زندهگي بستري است براي دوست داشتن و دوست داشته شدن. آرامشي كه به انسان رو كند تا آدمي خود را بينياز از همه كس و همه چيز بداند. گويي اين آرامش اصلن براي انسان خلق نشده است ، نوع بشر هماره در صدد ايجاد جايگاه مناسبتر و ايدهآل تر براي خويش و اطرافيان خويش است؛ پس آرامش تا موقعي كه به ايدهآلترين نقطه نرسد ، مفهومي پيدا نميكند.آرامش، خوشبختي، سعادت و واژههاي زيبايي از اين دست، تنها واژههايي هستند كه در نميتوان مصداق عيني و درستي براي آنها يافت. انسان زادهي رنج و عذاب و سيه روزي است و با عذاب نيز اين دنياي سياه را وداع خواهد گفت.