واژه هاي بسياري را...
مجبور نمیبودم بنویسم: اگر جهان پاک و شفّاف بود، هنر وجود نمیداشت ـ امّا اگر بهنظرم میآمد جهان معنایی دارد اصلاً نمیبایست مینوشتم. مواردی هست که آدم باید از سرِ فروتنی فقط خودش باشد و از خودش بنویسد. علاوه بر این، این نکته میتوانست مرا وادارد که بیشتر و بیشتر بدان بیندیشم و درنهایت نمیبایست مینوشتمش. این حقیقتی درخشان امّا بیبنیاد است.
)آلبر کامو در کتابِ یادداشتها: جلدِ دوّم، دفترِ چهارم، ترجمهی خشایار دیهیمی، نشرِ ماهی، پاییزِ هزاروسیصد و هشتادونُه(
***
واژه هاي بسياري را
در دفترم مي نويسم
به "آزادي" كه مي رسم
تمام واژه ها
پشت ميله ي سطرها
پنهان مي شوند
مي ترسند
شبيه گنجشكي
كه بوي باروت را مي فهمد
شبيه ماهي هايي
كه امواج طعمه را لمس مي كنند
مانند درختي
كه دست نوازش گر را
از تبر باز مي شناسد
*
در پشت ميله هاي پنجره
مردمي
با قفس هايي در ذهن
زنجيرهايي در دل
و ريسمان هايي بر پاي
آزادانه راه مي روند
فكر مي كنند
و معادل هاي بسياري براي آزادي مي سازند.
مرگ را دیده ام من